|
|
سلام خاله جونااااااااااااا من بالاخره اومدم. از دست این مامان تنبل که ولو شده رو زمین!!!!!!!! من با مامانم این چند مدت رفتم سونوی بیوفیزیکال و پسر خوبی بودم و از ۱۰ / ۱۰ گرفتم. دکتر مامانم هم گفت حالا که بچه ی خوبیه میذاریم بازم بیشتر بمونه اون تووووووووو و اما از کارای جدیدم اینکه اونقدر یه طرف شیکم مامانی رو فشار دادم که پاره پوره شد. آخه دیدم نمیتونم همه جاشو خط خطی کنم. زدم یه طرفشو داغون کردم. مامانم برای اومدن من ساک بسته برای خودشم یه سری خرت و پرت گذاشته. اونقدرم منتظره تا من بیام...... منم میخوام منتظر نگهش دارم زیاد بمونم تو. خانم دکتر هم طرفدار منه. ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 توسط هومن| لينک ثابت سلام سلام صد تا سلام من بازم اومدم. ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 توسط هومن| لينک ثابت سلام من بازم اومدم. بی خیال بابا.... دیروز رفتیم برام شامپو وسایل بهداشتی خریدیم. ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 توسط هومن| لينک ثابت من با مامانم قرار داشتم مامانم همش میگه دلش برای من تنگ شده و منتظره که من بیام. ولی من اینجا رو دوست دارم و نمیخوام بیام بیرون هنوز ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387 توسط هومن| لينک ثابت من اومدم این مامان من خیلی تنبل شده. دیگه منو نمیاره اینجا باهاتون حرف بزنم. همش بهونه میاره میگه وقت نمیکنم. دیروز بازم هوس کرد بره خرید برای من.
ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387 توسط هومن| لينک ثابت من و مامانم دیروز رفتیم دکتر مامانم کلی نق زد که کمردرد و پادرد دارم و این خوب تکون نمیخوره ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387 توسط هومن| لينک ثابت راستی................ من یه کار خوب کردم سال اول هنوز نیومده. ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387 توسط هومن| لينک ثابت سلام دیروز مامانم بالاخره رفت وسایل خرید و کاور تختم رو تموم کرد. ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387 توسط هومن| لينک ثابت من از شلوغی بدم میاد جمعه اینجا صداهای زیادی میومد. یه لشکر آدم ریخته بود اینجا. راستی تخت منوآوردن. ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387 توسط هومن| لينک ثابت سلام خیلی وقت بود مامانم منو نمیاورد اینجا. آخه همش بهونه میاره. یه روز میگه آخ سر معدم میسوزه..... نمیدونم اصلا معده چیه امروز هم که پاشده به بابا میگه کمرمو ماساژ بده کمر درد دارم. یه نیم ساعتی هم یه وری راه رفته. عوضش من حالم کاملا خوبه. روزها تخت میخوابم شب ساعت ۸ تا نصفه شب شیفتمه. بلند میشم موسیقی گوش میدم. مامانم که غذا بخوره سکسکه میکنم. و گاهی هم مثل دیشب بابایی رو میترسونم. ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 توسط هومن| لينک ثابت |