من الان یه آقا پسر ۱۴.۵ ماهه هستم
. آممممممما........ امان از این مریضیها. آخه خدا این ویروسها و میکروبها چی بود آفریدی؟ یه سرچی توی اینترنت کردم یه مریضی باکلاس پیدا کردم گرفتم خدا روز بد نشون نده! پدرم درومد! اسم مریضی بود "روزلا" یک هفته تب کردم افتادم رو دست بابا و مامان. عوضش دیگه مامانم تبحر پیدا کرد توی پایین آوردن تب برای روزهای آینده! (بچه زبونتو بگاز!!!! مامانت کم توی دردسر نیافتاد!)
خلاصه.... دامنه ی لغاتم افزایش پیدا کرده کلیه ی کلمات مربوط به ددر را از حفظم و تمامی ساعات روز آماده ام بریم ددر. کوچکترین نشانه ای از رفتن باشه زودی میرم جورابای مامانمو میارم.![]()
بالاخره این بابایی را به خاک سیاه نشوندم و از دست من پشت مبل یا پشت گلدونا قایم میشه کتاب میخونه! که البته زود گیرش میارم و کتابشو از دستش میگیرم!
پروژه ی عکاسی خوابیده! دلیل اولش بیماری و دلیل دومش شیطنتهای منه.
خدا رو چه دیدی شاید انگیزه شدم مامانم رفت آتلیه زد.
همین الان مامانمو احضار کردم ببردم کارواش! میدونین که یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بعدا نگین چرا وبلاگ آپ نمیکنین!!!!

نوشته شده در ساعت15:5 توسط هومن
عکاسخونه! من آدم مهمی ام
همه با اجازه ی من باید کاراشونو بکنن
همین الان بابامو مجبور کردم ببردم پارک! حتی مجبورش کردم شیر بده بهم! مثلا می خواستند شیر ندند صبحونه بخورم
فقط به این خاطر به مامانم اجازه دادم وبلاگمو آپ کنه چون خاله ها خیلی اصرار داشتند از عکسهای خوش تیپ من مستفیض بشن.![]()
این آثار عکاسی هم که میبینید مال ۱ ماه پیشه وگرنه الان وقتی براشون نمیذارم که چیک و چیک عکس بندازن ندید بدیدها!![]()


نوشته شده در ساعت10:30 توسط هومن
من در آتلیه مامانم زیر سایه ی من عکاس شده.
اصلا من براش انگیزه ای شدم که یه تکونی به خودش بده.
شما دوستان هم به جای رفتن به آتلیه بیایید پیش مامان من! با شما ارزون حساب می کنم
ناهار هم میدیم.
حتما تشریف بیارید! آخه می خوام باهاتون بازی کنم.
این هم نمونه عکسها.
من و تولدم توی بالکن

این عکس واقعی است![]()

نوشته شده در ساعت12:25 توسط هومن
تولد من اکنون من یکساله هستم
مرد شده ام! اخم می کنم. به خانومها اصلا رو نمیدم!
تا این مامانم همش منو مهمونی ها و نی نی پارتی ها و نی نی پارکی های خانمانه نبره! نمونش همین چند وقت پیش منو برد نی نی پارکی اصلا نخندیدم! این هم شاهدش:

ولی وقتی لواشک می خوریم..... می خندیم اساسی. باز هم این شاهدش:

من ثابت کردم که در ادامه ی تهدیدهایم جدی هستم و هنوز راه نمی روم..... این بابا و مامان خودشان را جمع و جور کرده اند اساسی......... ازم می ترسن اصلا! هر وقت بخئوان منو ببرن مهمونی های شبانه شب اونقدر دیر می خوابم که توبه کنن. ولی مگه توبه سرشون میشه...... منم ۱ زودتر نمی خوابم! همین الان هم که مامانم داره می آپه من بیدار شدم تا مزاحمش باشم بعد قر بزنم که این منو نمیاره آپ کنم! آنوقت دوباره بیانیه میدم آبروشو می برم!
آخه ننه جون تفلد رو با افطاری یه جا می دن؟؟؟؟؟ اونم ۵ روز زودتر؟ آخه کجای دنیا دیدین تفلد ۵ روز زودتر اتفاق بیافته! منم شمعمو فوت نکردم حالشون گرفت
ضمنا لازم میبینم از پدر جان تشکر کنم که کیک رو مالید به در یخچال و مامانم کم مونده بود گریه کنه.![]()

خلاصه اینکه ۲۱ شهریور تفلد اصلی ماست و ما تصمیم داریم فردا یک تفلد واقعی بگیریم که کسی مزاحم نباشه. ولی راستش خوب شد ۵ روز پیش هم تفلد گرفتیم چون بهم کادو هم دادن![]()
دوباره میام و گزارش تفلد اصلیمو میدم.
نوشته شده در ساعت16:51 توسط هومن
یک اعتراض سبز! یکبار در راستای حمایت از مانی برخاستیم! و ثابت کردیم ما می توانیم! حال پدر و مادر را گرفتیم اساسی..... حال تمام نناها و بباها را گرفتیم! تا ثابت کنیم ما میتوانیم! حالا دوستان شما هم به من بپیوندید تا هر چه بیشتر حال اینها را بگیریم..... مظلومیت از این بیشتر؟ این مامانی من مرا برای آپیدن ماهانه به اینجا نیاورد و ما اینگونه ۱۱ ماهه شدیم! یک هفته هست مامی مامانی میکنیم! اما دریغ از یک جفت گوش شنوا که دست یاری به ما بدهد! و اینک من در این بیانیه به اطلاع می رسانم.... تا اطلاع ثانوی هیچ کلمه ی جدیدی ادا نخواهم کرد و قدم از قدم برنخواهم داشت! داروهایم را فوت خواهم کرد اساسی..... همچنان ملافه ام را با غرغر کنار خواهم زد..... تا این دو بدانند که من باید برای آپیدن ماهانه و نیم ماهانه باید در وبلاگ سبزم حضور سبزداشته باشم! تا بدانند که من برای تولدم باید عکس هنری گرفته باشم! من هر بادکنکی که فوت شود را خواهم ترکاند تا بدانند که حق ندارند مهمان دعوت کنند و تولد مرا شلوغ کنند! باید بدانند که باید یک کیک گنده برایم سفارش دهند که من خرابش کنم! چنگش بزنم! آن هم بدون اینکه تا یکسالگی راه بروم!
همینجا افشاگری میکنم که این مامان تنبلم مرا نیاورد تا وبلاگ ویونا را لینک کنم و همینطور آن دوست ۸ ماهه ام را.... عزیزان من تمام این خواسته هایم را عملی خواهم کرد ولی به کمک شما پس به پا خیزید برای حمایت از این حامی حقوق کودکان زیر یکسال......
نوشته شده در ساعت15:1 توسط هومن
هومن 10 ماهه ما پس از چندی آمدیم! با یک مامان بی حوصله که مونده رو دستمون!
خودم حالشو جا میارم! اونم اینجوری...... شب چند بار بیدار میشم. اونوقت شیر نمی خوام! بلکه باید ماساژم بده
اونوقت میگیرم می خوابم. دستشو که بکشه آلارم می زنم! آخرش مجبور میشه منو ببره پیش خودش و بادم بزنه
من هم شاهانه می خوابم! صبحها هم هی نق می زنم شیر می خوام نمیذارم از کنارم تکون بخوره! بعدش بیدار میشم و مجبورش میکنم با من بازی کنه
اونم قیافش این شکلی میشه از بی خوابی![]()
اینجوری دیگه هواسش به چیزهای سبز و زندگی سبز نیست! و کلا همه چی رو فراموش می کنه.
عصرها باید ببردم پارک! وگرنه روزگار هر دوشونو سیاه می کنم!![]()
از راه رفتن خبری نیست. تا می خوان راهم ببرن پاهامو جمع می کنم که بشینم خودم برم پی فضولیام! آخه اونا که منو جاهای دلخواهم هدایت نمیکنن کهههههههههههه شاید ما خواستیم تلوزیون از پریز بکشیم. تلفن رو از روی میز بندازیم و یا موبایل پرت کنیم
اینه که آدم باید مستقل باشه.
دایره المعارف سخن دارم:
-
قاقاقاقاقاقااااااااااااااااااااااااااااااااااا
-
بابابابابابااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
-
ماماماماماااااااااااااااااااااااااااااااااا
یه عکس میذارم که ببینید چقدر مظلوم و آروم هستم

نوشته شده در ساعت14:40 توسط هومن
9 ماهگی من... کجایی مامان جون؟ چرا منو نمیاری حرفامو بزنم؟ اونم به چه زبونی؟؟؟ قی قی قی قی.......... بووووو......... در حال پخش کردن آب دهن! (ادبی نوشتم اینجاشو)
من ۹ ماهه شدم.... پس چرا یکساله نمیشم؟ پس کی تولد می گیریم؟ این همه تلاش می کنم بزرگ میشم شما برام تولد نمیگیرن.....
تازه فهمیدم اینا چرا منو نمیارن! هی میرن سایتهای...... میگن سبز چه رنگ خوبیه! وبلاگ منم سبزه.... هاااااااااااااااااان حالا فهمیدم اینا چرا وبلاگمو سبزش کردن! بچسبین به بچتون. بچتون ۹ ماهه شد مگر شما عقل ندارید؟ بچتون روروئک سوار نمیشه..... می خواد خودش بایسته... اونوقت شما چسبیدید به رنگ وبلاگ؟! ۴ دست و پا فوتبال بازی می کنم استعدادم شکوفا شده...... منو ببرید تیم ملی ثبت نام کنید. چکار دارید مدیر باشگاهها کیه؟ عوض شده که شده...... مهم اینه که من ۴ دست و پا فوتبال بازی میکنم! چه شوتهایی می کنم با دستم!
دیگه خودم خود کفا شدم ۴ دست و پا که می رم خودم میشینم! آره بابا..... خیلی وقته........... اونوقت اینا منو به حساب نمیارن......
مامی ساتیار اسباب بازیمو خالم از آبادان فرستاده. مامانم بلد نیست از این کارا... هی اومدم بنویسم نشد کامنت بذارم!!!! (چه با کلاس می نویسم من!!!!)
باید خودم دست به کار بشم خودم بیام وبلاگمو آپدیت کنم. مامان هم مامانهای قدیم. همین بهتر که اسمشو صدا نمیکنم! برن هر ۲ توی حسرت بمونن که من بگم بابا و ماما!!!!!! فقط می گم اووووووووووووووووووووووووووووووووووو حالشو ببرن!
نوشته شده در ساعت12:39 توسط هومن
چه خاله ی خوبی... سلام
آخه یکی که خاله به این خوبی داره........... دیگه غم داره؟؟؟؟؟؟؟؟ اصلا مونده بودم با کدوم بازی کنم! خودتون قضاوت کنین!




مخصوصا کسی که قبلا اسباب بازی جز اینا ندیده!

نوشته شده در ساعت15:33 توسط هومن
من 8 ماهه شدم. من ۸ ماهه شدم! باورتون میشه؟ به همین سرعت و به این زودی! اما هنوز خواب شبم همونجوریه! اینا خیال می کردن دیگه از دستم راحت شدن! ولی من خیلی آدم خوبیم! خودم میرم دستشویی! تلوزیون میبینم! مزاحمشون نیستم به خدا!!!! این مامانم که همش اینترنته! حداقل شبا دربست در اختیار من باشه!
کارایی که بلدم:
۱: ۴ دست و پا به سرعت نور!
۲: گرفتن از مبل و صندلی به قصد ایستادن و خوردن با کله روی زمین به دنبال جوگیر شدن و ول کردن دستها!
۳: خوردن گل و گیاه!
۴: بازی با تسبیح که از بابام یاد گرفتم! از همه مهمتر اینکه نباید تسبیح رو خورد و فقط باید چرخوند!!!
۵: مهمترین چیز اینکه باید به جز بنزین سوپر چیزی نزد! یعنی اس ام ای پروگرس خور شدم!
۶: دراوردن صدای بشکن با دهن!
۷: دراوردن تف در صداها و حجم های مختلف و خیس کردن لباسم!
۸: بدو بدو با بابا و مامان البته به کمک روروئک! (کی گفته روروئک بده؟؟؟؟)
۹- دس دسی............. هوووووووورررررررررررررراااااااااااااااا
۱۰- ۲ تا هم دندون درآوردم.
نوشته شده در ساعت15:10 توسط هومن
دختر دوست مامان!!!!!!! سلام به خاله های خوب و مهربون. هفته ی قبل دوست مامانم دخترشو آورده بود ببینه من میپسندم؟ اونوقت ۱ سال از من بزرگتر بود. منم خوشم نیومد هلش دادم موهاشو کشیدم.![]()
نوشته شده در ساعت14:2 توسط هومن

