تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic
کوچولوی ناز من هومن






روزای آخر

سلام خاله جونااااااااااااا

من بالاخره اومدم. از دست این مامان تنبل که ولو شده رو زمین!!!!!!!!

من با مامانم این چند مدت رفتم سونوی بیوفیزیکال و پسر خوبی بودم و از ۱۰ / ۱۰ گرفتم. دکتر مامانم هم گفت حالا که بچه ی خوبیه میذاریم بازم بیشتر بمونه اون تووووووووو

و اما از کارای جدیدم اینکه اونقدر یه طرف شیکم مامانی رو فشار دادم که پاره پوره شد. آخه دیدم نمیتونم همه جاشو خط خطی کنم. زدم یه طرفشو داغون کردم. مامانم برای اومدن من ساک بسته برای خودشم یه سری خرت و پرت گذاشته. اونقدرم منتظره تا من بیام......

منم میخوام منتظر نگهش دارم زیاد بمونم تو. خانم دکتر هم طرفدار منه.

ادامه مطلب

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 توسط هومن| لينک ثابت |


به به.....................

سلام سلام صد تا سلام

من بازم اومدم. این مامان تنبلم اصلا حال نداره منو بیاره اینجا. حالا هم به زور آوردمش که بگم من ۲ تا اسباب بازی خریدم. عکسشو میذارم پیش قبلایا که شما هم ببینید.

 

ادامه مطلب

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 توسط هومن| لينک ثابت |


وسایل بهداشتی

سلامThrowing Flowers

من بازم اومدم. ولی مامانم خیلی نق نقو شده. هر روز یه چیزی میگه. حالا هم یه چیز تازه پیدا کرده میگه انگشتام درد میکنه. این دیگه جدیده به خدا! ورم یعنی چی؟ آخه میگه دستا و پاهام ورم داره!

 

بی خیال بابا.... دیروز رفتیم برام شامپو وسایل بهداشتی خریدیم. البته بیشتر از من برای خودشون خرید! بالاخره یه دندونگیر هم برام خرید. اونم با چه خساستی! اینم عکساشونه. 

ادامه مطلب

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 توسط هومن| لينک ثابت |


بازم قرار

من با مامانم قرار داشتم رفتیم همدیگه رو دیدیم  البته بعد از کلی پارتی باز مامانم تونست اینجا قرار بذاره (عکاسخونه ی دی) خلاصه کلی از دیدن من ذوق کرد منم کلمو برده بودم پایین پاهامو برده بودم بالا زیر دنده هاش آقای عکاس هم همه جامو توی تلوزیون دید و به مامانم نشون داد یکی نیست بگه آخه همه جا رو که نشون نمیدن بعدشم وزنمو حساب کرد گفت تپل مپله ۲۱۵۰ گرمه حالا امروز مامانم کلی گشت و یه فرمولی پیدا کرد خودش حساب کرد دید که آقای دکتر اشتباه کرده و من اونقدرا هم تپل نیستم و فقط ۱۸۰۰ هستم  راستی قیافه ی آقای دکتر دقیقا این شکلی بود

مامانم همش میگه دلش برای من تنگ شده و منتظره که من بیام. ولی من اینجا رو دوست دارم و نمیخوام بیام بیرون هنوز ولی مامانم میگه هر وقت بیایی بیرون میبرمت توی پارک درختا رو ببینی و بازی کنی ولی من درخت نمیخوام جای خودم راحته ولی مامانم میگه بیایی بیرون باهم میریم دنبال پروانه ها  باید در موردش فکر کنم ولی فعلا قصد اومدن ندارم و فقط در حال بپر بپر هستم راستی اون روز آقای دکتر روی شکم مامانی درست بیخ گوشم زنگ زد منم یهو پریدم بعدشم خوشش اومده امان از دست این بزرگترا. پس من همینجا میمونم

ادامه مطلب

نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387 توسط هومن| لينک ثابت |


مامان تنبل من (!)

من اومدم

این مامان من خیلی تنبل شده. دیگه منو نمیاره اینجا باهاتون حرف بزنم. همش بهونه میاره میگه وقت نمیکنم.

دیروز بازم هوس کرد بره خرید برای من. ولی چیز زیادی گیرش نیومد...... فقط اینا رو خرید.

ادامه مطلب

نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387 توسط هومن| لينک ثابت |


دکتر

من و مامانم دیروز رفتیم دکتر

مامانم کلی نق زد که کمردرد و پادرد دارم و این خوب تکون نمیخورهI Dont Know اونم بهش گفت که تقصیر آقا هومن نیست باید شیر بیشتر بخوری منم تا اونجا بودیم هیچ کاری نمیکردم. ولی توی تاکسی که نشست همه ی زورمو جمع کردم و یه لگد محکم زدم که مانتوش یه متر پرید راستی دیروز تولد پسر دایی و دختر داییم بود که دوقلو هستن.... مامانم میگه ۱۰ ساله شدن. ولی ما نتونستیم بریم خونشون. آخه دکتر بودیم. مامانم قول داده که ببردم که کیک و شیرینی بخوریم

ادامه مطلب

نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387 توسط هومن| لينک ثابت |


روز مادر

راستی................

من یه کار خوب کردم سال اول هنوز نیومده. باعث شدم مامانم مامان بشه.......... یعنی روز مادر یه مامان واقعی باشه. برای همین هم از بابام کادو روز مادر گرفت. میبینین من چه آدم مهمی هستم؟

ادامه مطلب

نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387 توسط هومن| لينک ثابت |


آخ جون بازم خرید.................

سلام

دیروز مامانم بالاخره رفت وسایل خرید و کاور تختم رو تموم کرد. بعدشم باهم پیاده روی کردیم و بازم چسبیده از کمرش میگه کمرم درد میکنه.Unwell میگه تقصیر هومنه. آخه به من چه ربطی داره من اصلا معنیشو نمیفهمم. بگذریم......... بعدشم برای من دو دست لباس خرید از رولان.یکی زرد و یکی سبز...........  لباسای سفید رو هم مادربزرگم برام دوخته.

ادامه مطلب

نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387 توسط هومن| لينک ثابت |


بازم سلاااااام

من از شلوغی بدم میاد

جمعه اینجا صداهای زیادی میومد. یه لشکر آدم ریخته بود اینجا. منم فقط گوش میدادم ببینم چه خبره. دیگه کم کم مامانم داشت نگران میشد ولی مامانمم دیگه نازم نمیکرد آخه اینجا پر بود از آدم  تا اینکه دوباره عصری یه دفعه خلوت شد منم از خوشحالی جشن گرفتم. آخه مامانی منو بازم ناناز ناناز میکرد و منت‏ کشی میکرد

راستی تخت منوآوردن. هر چی به مامانم میگم اجازه نمیده عکسشو بندازم بذارم اینجا. میگه بذار همه چیزش کامل بشه بعدا بذار. منم مجبورم صبر کنم. یه چیز خنده دار سر آویز تخت باهم دعواشون شد. آخه نمیتونستن ببندنشبالاخره مامانم اجازه داد که فقط عکس اردکامو بذارم. برای توی حموم خریدم. ا نیومده این آویز رو هم بذارم. بهش نگینااااااااااااااا

ادامه مطلب

نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387 توسط هومن| لينک ثابت |


من و مامانی

سلام

خیلی وقت بود مامانم منو نمیاورد اینجا. آخه همش بهونه میاره. یه روز میگه آخ سر معدم میسوزه..... نمیدونم اصلا معده چیه میگه هومن بزرگ شده جا تو شکمم نیست برای دل و روده هام. شما میدونین این دو تا چه ربطی به هم دارن؟ یه روز میگه پاهام ورم کرده. دیگه نمک نمیریزه تو غذاش اونقدر غذاهای بی مزه میده به خوردم بعدشم میوفته به جون بابام میگه خفه شدم بریم بیرون!!!

امروز هم که پاشده به بابا میگه کمرمو ماساژ بده کمر درد دارم. یه نیم ساعتی هم یه وری راه رفته.

عوضش من حالم کاملا خوبه. روزها تخت میخوابم شب ساعت ۸ تا نصفه شب شیفتمه.

بلند میشم موسیقی گوش میدم. مامانم که غذا بخوره سکسکه میکنم. و گاهی هم مثل دیشب بابایی رو میترسونم. آخه دیشب مامانم برام موسیقی گذاشت. یه دورش که تموم شد من شروع کردم به ورجه وورجه داد میزدم دوباره..... دوباره..... دوباره.......... بابام که دستشو گذاشت رو شکم مامانی یهو یه جمع باز اساسی کردم پرید رو هوا. دیگه از تعجب میگفت این بزرگتر بشه چیکارا میکنه. قیافش خیلی خنده‏دار شده بود. مامانم کلی بهش خندید. منم که یه بار دیگه گوش دادم دیگه خوابم گرفت.

ادامه مطلب

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 توسط هومن| لينک ثابت |