مهمونی خونه ی مامان جون

سلام به همگی

من خوب شدم. هووووورررررررررررراااااااااااااااااااااااا

دیشب رفته بودیم خونه ی مامان جون (مامان بابا جون). من هم خواب بودم که رسیدیم اونجا. اولش عمه جون شروع کردن به بازی کردن با من. می خواست منو بیدار کنه که با من بازی کنه!!!! هی بابا و مامان میگفتن بابا کاریش نداشته باشین بذارین بخوابه خودش بیدار میشه. ولی مگه گوش میداد. زود هم مامان جون طرفشو نگه داشت گفت بذار بیدار شه. بعدش خودتون نگهش میدارین!!!!!!!! منظورش وقتی بود که من بدخواب شدم!!!!!

بعدشم که منو از دست عمه جون دراوردن نوبت عمو جان بود که به زور بیدارم کنه!!!! عجب عمو و عمه هایی دارم من! من هم از لجم اصلا بیدار نشدم. یعنی چشمامو محکم فشار دادم به هم که بیدار نشم.

 

سرماخوردگی من

سلام

من حال ندارم.Waving Goodbye آخه مامانم منو سرما داده. بعدشم نشسته کلی گریه کرده. دیگه حوصله ی شیر خوردن رو هم ندارم.I Dont Know مامانمو دعوا کنین دیگه منو پیش آدمای مریض نبره.  

بی خوابی های مامان

سلام

من اومدم تا از فتوحات جدید خودم بگم. اولا که حسابی خودمو تو دل بابا جون جا کردم و خیلی دوستم داره. قراره ماشینش رو بفروشه برام پمپرز و شیر خشک بخره. و شبها هم مجبورش میکنم از خواب بیدار شه و با من حرف بزنه. یا باهم آویز تخت رو نگاه کنیم.

بعضی وقتها هم اونقدر کلافشون میکنم که فرار میکنن میرن خونه ی مامانی که بتونن بخوابن.

چند تا عکس میذارم که شما هم ببینین.

راستییییییییی من بزرگ شدما..... قبلا وزنم ۳۴۲۰ بود ولی حالا ۴۴۰۰ هستم. و قدم هم از ۵۱-۵۲ اومده به ۵۴-۵۵.