مهمونی خونه ی مامان جون
من خوب شدم. هووووورررررررررررراااااااااااااااااااااااا
دیشب رفته بودیم خونه ی مامان جون (مامان بابا جون). من هم خواب بودم که رسیدیم اونجا. اولش عمه جون شروع کردن به بازی کردن با من. می خواست منو بیدار کنه که با من بازی کنه!!!! هی بابا و مامان میگفتن بابا کاریش نداشته باشین بذارین بخوابه خودش بیدار میشه. ولی مگه گوش میداد. زود هم مامان جون طرفشو نگه داشت گفت بذار بیدار شه. بعدش خودتون نگهش میدارین!!!!!!!! منظورش وقتی بود که من بدخواب شدم!!!!!
بعدشم که منو از دست عمه جون دراوردن نوبت عمو جان بود که به زور بیدارم کنه!!!! عجب عمو و عمه هایی دارم من! من هم از لجم اصلا بیدار نشدم. یعنی چشمامو محکم فشار دادم به هم که بیدار نشم.



