مامان تنبل من (!)
این مامان من خیلی تنبل شده. دیگه منو نمیاره اینجا باهاتون حرف بزنم. همش بهونه میاره میگه وقت نمیکنم.![]()
دیروز بازم هوس کرد بره خرید برای من.
ولی چیز زیادی گیرش نیومد...... فقط اینا رو خرید.![]()
این مامان من خیلی تنبل شده. دیگه منو نمیاره اینجا باهاتون حرف بزنم. همش بهونه میاره میگه وقت نمیکنم.![]()
دیروز بازم هوس کرد بره خرید برای من.
ولی چیز زیادی گیرش نیومد...... فقط اینا رو خرید.![]()
مامانم کلی نق زد که کمردرد و پادرد دارم و این خوب تکون نمیخوره
اونم بهش گفت که تقصیر آقا هومن نیست باید شیر بیشتر بخوری
منم تا اونجا بودیم هیچ کاری نمیکردم. ولی توی تاکسی که نشست همه ی زورمو جمع کردم و یه لگد محکم زدم که مانتوش یه متر پرید راستی دیروز تولد پسر دایی و دختر داییم بود که دوقلو هستن....
مامانم میگه ۱۰ ساله شدن. ولی ما نتونستیم بریم خونشون. آخه دکتر بودیم. مامانم قول داده که ببردم که کیک و شیرینی بخوریم![]()

من یه کار خوب کردم سال اول هنوز نیومده.
باعث شدم مامانم مامان بشه.......... یعنی روز مادر یه مامان واقعی باشه. برای همین هم از بابام کادو روز مادر گرفت. میبینین من چه آدم مهمی هستم؟
سلام
دیروز مامانم بالاخره رفت وسایل خرید و کاور تختم رو تموم کرد.
بعدشم باهم پیاده روی کردیم و بازم چسبیده از کمرش میگه کمرم درد میکنه.
میگه تقصیر هومنه. آخه به من چه ربطی داره من اصلا معنیشو نمیفهمم.
بگذریم......... بعدشم برای من دو دست لباس خرید از رولان.یکی زرد و یکی سبز...........
لباسای سفید رو هم مادربزرگم برام دوخته.
جمعه اینجا صداهای زیادی میومد. یه لشکر آدم ریخته بود اینجا. منم فقط گوش میدادم ببینم چه خبره. دیگه کم کم مامانم داشت نگران میشد ولی مامانمم دیگه نازم نمیکرد آخه اینجا پر بود از آدم تا اینکه دوباره عصری یه دفعه خلوت شد منم از خوشحالی جشن گرفتم.
آخه مامانی منو بازم ناناز ناناز میکرد و منت کشی میکرد.
راستی تخت منوآوردن. هر چی به مامانم میگم اجازه نمیده عکسشو بندازم بذارم اینجا. میگه بذار همه چیزش کامل بشه بعدا بذار. منم مجبورم صبر کنم. یه چیز خنده دار سر آویز تخت باهم دعواشون شد. آخه نمیتونستن ببندنشبالاخره مامانم اجازه داد که فقط عکس اردکامو بذارم. برای توی حموم خریدم. ا نیومده این آویز رو هم بذارم. بهش نگینااااااااااااااا