من از شلوغی بدم میاد

جمعه اینجا صداهای زیادی میومد. یه لشکر آدم ریخته بود اینجا. منم فقط گوش میدادم ببینم چه خبره. دیگه کم کم مامانم داشت نگران میشد ولی مامانمم دیگه نازم نمیکرد آخه اینجا پر بود از آدم  تا اینکه دوباره عصری یه دفعه خلوت شد منم از خوشحالی جشن گرفتم. آخه مامانی منو بازم ناناز ناناز میکرد و منت‏ کشی میکرد.

راستی تخت منوآوردن. هر چی به مامانم میگم اجازه نمیده عکسشو بندازم بذارم اینجا. میگه بذار همه چیزش کامل بشه بعدا بذار. منم مجبورم صبر کنم. یه چیز خنده دار سر آویز تخت باهم دعواشون شد. آخه نمیتونستن ببندنشبالاخره مامانم اجازه داد که فقط عکس اردکامو بذارم. برای توی حموم خریدم. ا نیومده این آویز رو هم بذارم. بهش نگینااااااااااااااا