آدرس جدید وبلاگ

سلام

من دیگه بزرگ شدم! دوست دارم وبلاگم اسم بهتری داشته باشه! برای همین از این به بعد به آدرس جدید بیایید لطفا! کم کم اسباب کشی می کنیم می ریم اونور.

این هم آدرس جدید من

 

قصه

بیر گون الله دان کایو..... باجی سی رزی! کاردان آدام!

شیر شتر!

شتر ها بودند! همینجا! ترکستان خودمون! باورتون میشه؟ ۴۰ دقیقه از خونمون تا شترشتان راهه! اسم محل هم قوم تپه! با مامانم و بابا جون و مامان جون رفتیم شتریابی کردیم!  فردا صبحش هم رفتیم شیرمون رو تحویل بگیریم! و گرفتیم! آن هم چند؟ ۱۰ تومن! چقدر؟ یک کیلو!

یکی پرسیده بود حالا چرا شتر؟! آقا ما کلا دنبال چیزای گرون قیمتیم! توی شیر خشک شیر مخصوص توی شیرای معمولی هم شیر مخصوص! شیر شتر چرا؟ چون کم پیدا میشه.

نه والله شوخی کردم! من آلرژی دارم! من دلم می خواد ماست بخورم و مامانم بیشتر! من دوست دارم بستنی بخورم و مامانم بیشتر..........

حالا توی مرحله ی تستیم! من شیر می خورم تست بشم و مامانم ماست می بنده تست بشه! فعلا که ماستش آبکیه! بلد نیست که! مامان هم مامانای قدیم!

دو سال و دو ماهگی

شهر در امن و امان است! ما حالمان خوب است!

پیشرفت کردم اساسی! دیگه به هر زبونی شده منظورم رو می رسونم!

هادی گل! دوندورما یاپدیم!

لطفا آل گودامی!

کامیون نرده؟

بابا پول؟

...

واسکن آنفلوانزا به خوبی و خوشی به پایان رسید!

عکس هم می گیریم! با دوربین موبایلی و اسباب بازی. علایق ننه جونمون به ما هم سرایت کرده!

قراره شیر شتر خور بشیم!  

پروژه ی حساسیت زدایی شروع کردیم!

دیگه چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هومن 2 سال و یک ماهه

بازم سلام

اوایل سومین سال زندگیمان می باشد. پدر و مادرمان غرق شور شعف از داشتن هدیه ی گرانبهایی چون من 

حرف زدنمان بسی پیشرفت کرده به طوریکه دل همه را می بریم.

از پوشک گرفته شدیم اساسی..... حتی شبها هم بدون پوشک می خوابیم و کروزها کلی چک و چونه می زنیم که توالت نرویم!!!

اعتصاب غذا می باشیم به همه ثابت کنیم بابی سانز و گنجی چندان کار مهمی را انجام ندادند که ما یک الف بچه نتوانیم انجام دهیم! (پیرو یه هفته سرماخوردگی تصمیم به این امر خطیر گرفتیم).

روی حرفمان برای عدم خروج از حالت خاص بودن و آلرژی هستیم!

دکتر آلرژی را ترک کردیم چون مادرمان ادعا می کند خودش بهتر دکتری مان را می کند! بالاخره او هم مادر اینجانب می باشد و کله شقیمان به هم رفته!!!!!

مادرمان قاطی کرده و دیگر بلد نیست غذا بپزد!

همچنان عاشق انواع وسایل نقلیه می باشیم: کامیون- سواری- لودر- قطار......... حتی در خواب می گوییم: کامیونه!!!!!

 

اسباب کشی!

مامانم افتاده به فکر اسباب کشی! از آدرس وبلاگم خوشش نمیاد! از طرفی اسباب کشی با این بار بندیل که من دارم کار سختیه! این سایتهای آپلود عکس هم مشکل بعدیه! هی باید عکسها رو از نو آپلود کنیم! برای همین هر دو آپیدنمون نمیاد!

فعلا که خبری از اسباب کشی نیست.

منم باز سرما خوردم ولی حالم زیاد بد نیست.

بازم سر می زنیم!

وقتی که وقت برای آپیدن هم نمی ماند!

سلام

ما یک گل پسر 2 ساله هستیم با همان خصوصیات بین 2-3 سال:)) انتظار نداشته باشید وبلاگ مرتبی داشته باشیم! برای اینکه در کل ما برنامه نداریم! مغز مامانمان را هنگولیده ایم اساسی! تازه امشب چشمش را باز کرد و دید هیچ کاری نمی تواند بکند جز ماشین بازی با یک پسرک 2 ساله ی شیطون! و البته این فرصت را ما به او دادیم تا در تنهایی خود به این تفکر کند! (ما خوابیده ایم تا فردا با یک انرژی نهانی منفجر شده در خدمتشان باشیم تا شب! خواب روز مال نی نی کوشولوهاست!)

ولی خودمونیم مادرها موجودات نازنینی هستند! ما هم دلمون به حالشون می سوزه و وقتی موهاشو موقع خوابیدن می کشیم بعدش احوالپرسی می کنیم ببینیم زنده است یا مرده! آن هم به یک زبان خارجکی مشابه زبان خودمان! بعد دوباره شیشه مان را دست می گیریم و شروع می کنیم به لگد زدن تا بخوابیم! آنوقت بعد از خوابیدن هر نیم الی 2 ساعت حضور غیاب می کنیم ترکمان نکرده باشد!

هومن مرد 2 ساله!

ما ۲ ساله شدیم! شمع فوت کردیم! کیک خوردیم! چه کیکی؟! کیک سیب! اما راستش کیکشون فقط به درد گذاشتن شمع می خورد! من که نخوردم! چیزی تو مایه های لاستیک شده بود! همینجوری رفت توی سطل آشغال! ولی من از قسمت فوت کردن شمع بسی خوشم آمد و چندین و چند بار فوتیدم تا بالاخره خاموش شد! سندش هم موجود می باشد!

جهش ۲ سالگی را فرمودیم! و آن اینکه به هیچ صراطی مستقیم نبوده و هر وقت دلمان خواست می خوابیم!

زبان آموزی مان بسیار قوی است! به ۳ زبان زنده ی دنیا سخن می گوییم!

مامان نمیذارم تو بنویسی..... نه برو کنار....... آییییییییییییییییییی باشه باشه بیا تو هم بنویس!

مامان: سلام

پسر جان بذار خودم بنویسم! ضرر نمی کنی! پسرک گل پسرک قند عسلک! امروز خیلی ناناس بودی و همدیگر رو غرق بوسه کردیم! انگار موقعیتهای خاص رو می شناسی! از صبح هزار دفعه همو بغل کردیم و بوسیدیم! آخه از کی یاد گرفتی؟ هی می آیی می گی قوپادیم؟! و هی می کنی و می بوسی!!!!!!

۲ سال پیش این موقع توی تخت بیمارستان بودیم و تو با ۲ قاشق چایخوری قند آب تا صبح جیکت درنیومد! ولی حالا واسه خودت مردی شدی! ذائقه داری! هر چیزی رو نمی خوری! باید غذای مخصوص داشته باشی! خوشمزه و تازه و متنوع........

غذای مونده اصلا نمی خوری! حتی اگه از گشنگی شکمتو فشار بدی باز نمی خوری! و باید غذای تازه برات درست کنم!

تو اگه نبودی من الان چکار باید می کردم؟! واقعا من باید چکار می کردم؟!

خدایا ازت ممنونم این پسر ناز و خوشگل و دوست داشتنی رو به ما دادی.

دیگه چیزی نمونده....

هی پسر دیگه چیزی نمونده ۲ ساله بشی............

و من عاشق حرف زدنهای تو........... ای معدن نمک........... بیام بخورمت؟

دیروز یه لیمو دادم دستت گفتم لیموووووووووو تو هم گفتی میموووووووووووول اصلا هم شک نداشتی که غلط باشه! به خرگوش هم میگی سگول. تو فارسی حرف زدن کم نمیاری! البته به روش خودت به دوستت افشین می گفتی بشین بوردا! خوبه بچه ها حرف همو بهتر درک می کنن.

این ادبت همچنان منو کشته. اولش تا سر حد جنون حرص می دی. بعدش که کارتو کردی یه مسییییییییییییییی که گفتی آدم حسابی .. میشه و دلش می خواد قورتت بده.

پسر خوبی باش و مامان و بابا رو اذیت نکن. خوب؟

هومن 23 ماهه

سشوار کیشون کیشون است!

ماجمله می گوییم! البته وقتی لازم باشه! مثلا وقتی بابا در حال خوندن کتابه و ما حوصلمون سررفته یک هو زبانمان شکوفا می شود و می گوییم: بابا تتابی گوی اوآ! (بابا کتابو بذار اونجا!) بقیه ی جاها فقط جیغ و داد راه می اندازیم!

همه ی کارتونهای یومورجاک را می شناسیم و گوشه ای از آهنگ را بشنویم زود اسم کارتون را می بریم!

آقا ما بسی روابط ارتباط جمعی مان خوب است! حتی کارگرهای قالیشویی را هم می خواهیم برای شام نگه داریم!

رفتارهای سر سفره مان در حال اصلاح است

بعضی چیزها را با ترجمه فارسی می گوئیم! بسین=اوتی-بیا=جه-احوالپرسی می کنیم! سنام... دیدوری؟ حوبی؟ آنقدر مودب هستیم که کسی ما را ببوسد تشکر می کنیم! ههههههههه کسی را هم ببوسیم یادآوری می کنیم تشکر کند! ما آنقدر مودب هستیم که با بعضی چیزها که نام بردنشان خوب نیست در دستشویی احوالپرسی و بعد خداحافظی می کنیم تا بروند پی کار و زندگی شان! آخرین بار یک در شامپو را هم راهی چاهک توالت کردیم و این دو را در کف این حرکت غافلگرانه قرار دادیم! اقدامات متحیر العقول این دو برای بازگشایی مسیر هنوز به نتیجه نرسیده است

شیر

سلام

نگران نباشید! شیر رسید! پیدا شد البته گم نشده بود! احتمالا فکر کرده بودند تبریز بچه ی آلرژیک پیدا نمیشه همه رو تهران نگه داشته بودند! یه آدم خوب پیدا شد بچه زیر بغل بره برای منم شیر بخره! همه که نژاد پرست نیستن! اگه گفتید کی برام شیر خرید؟

فرزندسالاری

ای مادر نمونه ی من..... درستو خوب یاد گرفتی..... تولد به این میگن. بدون کیک اصلا بچه که کیک نخورد ورود کیک تولد به خانه ممنوع..............

 

عوضش این گل تقدیم به تو

من نئوکیت می خوام.....

هیچی نه! فقط نئوکیت............

سر ما کلاه نمی ره............

این مادر نمونه ی من که فوق لیسانس هم هست........... بلد نشد توی وبلاگ مامان آرسام نظر بده تازه به همه میگه من به خاطر هومن نمی رم سر کار! بعدش خیال کرده خیلی حیف شده مونده توی خونه! خیال کرده ما هم نمی فهمیم که مدرکشو باید بذاره دم کوزه آبشو بخوره.......

بعدش هم چی فکر کردید؟ فکر کردید این کیک برنجی واقعا چه تفحه ای می باشد که دستورش رو براتون بذاریم. خودم هم همون روز اول خوردم! با کیک واقعی اشتباهی گرفته بودم. بعدا فهمیدم اینو برای بچه هایی می دن که به کیکی واقعی آلرژی دارن! یه مشت کوفته برنجی که با روغن و شکر قاطی شده بر میداره میذاره توی فر میگه این شد کیک! مادر جان این ممه رو لولو برد............. باید خودت بخوریش!

کیک برنج

خاله سولماز خیلی ممنون به خاطر دستور کیک برنجی.....

 

خیلی خوشمزه بود...  چسبید...........

توبه

توبه کردید؟

روزی یه تسبیح بگید توبه کردم. توبه کردم. توبه کردم..............

شما باشید منو یک بار دیگه نبرید رادیولوژِی................

21 ماهگی

سلام

این هم هومن ۲۱ ماهه! بله مادر جان به همین زودی ۲۱ ماه گذشت! و من همچنان همون کارهای سابقم را مبنی بر دق دادن بابا و مامان ادامه می دم! جنگ جنگ تن به تن هست. شبها از من مقاومت در برابر خواب و از اینها تلاش برای خوابوندن! تا اینجاش من پیروز میدان بودم و خداییش شعار چرا ۲۴ ساعت؟ بلکه ۲۵ ساعت را ادامه می دم امروز این مادر جانم استراتژی جدید پیشه کرده و منو از ساعت ۹ بیدار کرده که چی بشه؟! خیال کردن من بیدی بیدم که با این بادها بلرزم!!!!! منم با اینکه گنگ و منگ بودم خودمو نگه داشتم تا الان! و صد البته اونها رو نگه داشتم تا الان! تا اینکه خوابم برد و این ننه ی معتادم زود دوید نشست پای کامی!

خدا رو شکر سایتشون بسته هست و نمی تونه با دوستاش چت کنه!

جونم براتون بگه به جای تمرین فارسی دارم استانبولی تمرین می کنم! شاید این یکی بیشتر به دردم خورد! کایو قهرمان مورد علاقه ی منه و تا جایی که بتونم کاراشو تقلید می کنم! فقط یه چیزی.... من رزی ندارم! حالا چکار کنم بی رزی؟

هر کی راهکاری داره ارائه بده لطفا!

استفاده ی بهینه از ماوس!

چگونه یک مادر را دیوانه کنیم؟

اگر می خواهید یک مامان را تا سرحد دیوانگی پیش ببرید کافی است مطالعه داشته باشید. مطالعه کنید و تمام چیزهای آلرژن را بیابید. آنوقت به هر چیزی که قبلا هم آلرژی نداده اید شروع کنید آلرژی بدهید.

بعد از اینکه مواد آلرژی زا را شناختید سعی کنید فقط آنها را دوست داشته باشید تا دل مامانتان ریش ریش شود که نمی تواند به شما بدهد!

چهارچشمی مراقب اطراف باشید تا کسی دزدکی چیزی نخورد.... و اگر خورد کوفتش بشود!

وقتی مامانتان زحمت می کشد تا با مواد محدود غذا درست کند از پاهاش آویزون شوید تا لذت بیشتری از پختن غذا ببرد.... آخر سر لب به غذا نزده و فقط سیب زمینی بخورید! (آخه کی با خوردن سیب زمینی مرده)

هر گونه شیری به شما دادند بیشتر بخواهید و آخر سر به شیر آلرژی بدهید... پوشک بترکانید تا آرزوی هوو آوردن برای شما را به گور ببرند :)

با کمی فکر می توانید سوژه های جالبتری پیدا کنید. تخصص من در طمینه ی آلرژی بود و مطالعاتم رو روی این زمینه متمرکز شدم. شما نوآوری داشته باشید. نه بول سوژه!!!!!!!!!!!!

 

مریضی

من دوباره مریض شدم و حال این دو تا رو اساسی گرفتم! چه معنی میده بابا و مامان یه مدت استراحت درست و حسابی داشته باشن. اصلا بچه داری لذتش به همین مریضیهای بچس چند روز اساسی حال کردیم. نصف شب ساعت ۳ پامی شدیم کارتون تماشا می کردیم! روزها هم تا شب مثل چسب می چسبیدیم به هر دوشون تا اینکه ۵شنبه دیدن عمو سیبیلو رفتیم و حالمون بهتر شد از دیروز هم آتش می سوزانیم.......... تا فکر نکنند که همه چی تموم شده.................

ماه بعد هم برام نقشه کشیدند ببرندم متخص-خص آلرژی سوراخ سوراخم کنن! ولی مگه بذارم............ منم براشون نقشه کشیدم جیغ و داد راه بندازم آمپولا رو بزنم به خودشون حالشون جا بیاد!

سال نو مبارک

سلام دوستان

منم مامان! هومن خوابه! ووروجکم خوابه خودم اومدم!

سال نو همگی مبارک.

اونقدر از طرف خودم ننوشتم نمی دونم چی باید بنویسم!

پسرک شدیدا شیطون شده! وقت برای آدم نمی ذاره! یه لشکر آدم می خواد باهاش بازی کنه! شدیدا اجتماعی هست و از جمع های کمتر از ۴-۵ نفر اصلا خوشش نمی آد! نمی دونم چش شده شبها اصلا دلش نمی خواد بخوابه! وسط ظهر راحت می گیره توی تختش می خوابه اما شبها شیرشو تا ته می خوره و بلند میشه می ره پیش باباش و گیر میده بهش که نخوابیم!!!!!!!!!!!! خلاصه شبها بساطی داریم باهاش! این عادت بد شبها توی تخت نخوابیدن هم سوغات بار آخری بود که سرما خورده بود و توی تختش نفسش می گرفت سرفه می کرد. مجبور بودم پیش خودم بخوابونمش که هر وقت بیدار شد دوباره بخوابونمش! خلاصه ۱-۲ ماهی هست حریفش نشدم این مشکل خواب شبشو حل کنم خیلی عجیبه!

حالا هومن بود می گفت ننه از وقتی دنیا اومدیم یه مشکل بیشتر نداشتیم اونم خوابمون بود! کوتاه بیا ننه! :) راست هم میگه خدایی غیر از خواب من از هومن اذیت آنچنانی ندیدم ولی خوب حساسیت خودش یه مشکل بزرگ برای ما هست! هر جا می ریم مدام باید چشمم بهش باشه ببینم چیز ممنوعه نمی خوره! همه سوال می کنن پس کی شیر پاستوریزه میدی؟!؟!؟! چرا بهش ماست نمیدی؟! حالا بیا قانع کن حساسیت داره. همه خیال می کنن حساسیت یه جور قرتی بازی هست که اختراع نسل جدیده! شیر هم که شکر خدا گیر نمیاد حالا با لطف یکی از دوستان یک بار از دوبی آوردیم بازم منتظریم بفرستند برامون. دست دوستمون درد نکنه خیلی خانومه...... خدا نی نی هاشو براش حفظ کنه. حالا هم تصمیم داریم اگر شد با باباش بریم نخجوان دنبال شیر!!!!! هی هی (ا.ن) آخه چرا؟ این بچه ها چه گناهی کردند که شیرشون نباید وارد بشه؟! لیاقت که نداریم خودمون بسازیم. بابا کوتاه بیا بذار وارد شه مرد حسابی! البته این قسمتشو الکی گفتم! منظورم حسابیش بود!

این سایتهای آپلود عکس هم که فیلتر شدن وبلاگمون بی ریخت شده حسابی!

بگذریم. هومن برای خودش آقایی شده حرف زدنشم پیشرفت داشته و گاهی از خودش نو آوری در می کنه! مثلا به همه ی مایعات میگه سوت (شیر)و به همه ی جامدات خوردنی گیسگی (بیسکوئیت) و معمولا هم چند بار تکرار میکنه که یعنی با عجله بهش بدیم و منتظرش نذاریم. به من میگه دتایون و گاهی دل خوش کنکی میگه مامان. به باباش هم که میگه بابایی......... اسم خودشم درست میگه و کلا پسر مستقلی هست و خودش خودشو تشویق میکنه و دست می زنه میگه آبیین (آفرین)

عاشق ددر هست و هر زمانی از ددر رفتن استقبال می کنه. به همون اندازه هم از لباس پوشیدن و دراوردن بدش میاد. بنابراین با هر بار بیرون رفتن کلی برنامه داریم باهاش!

تنها کسی هست که تونسته کتاب خوندن پدرش رو کنترل کنه و به تعبیری به خاک سیاه نشوندتش :) برای همین به نظر من پسر قدرتمندی هست :)

عاشق رقص و آواز هست و از اینجور برنامه ها استقبال می کنه. زود بلند میشه واسه رقص و معمولا هم سبکش بریک دنس هست. تا جماعت خودشون بلند نشن هم بلند نمیشه تنهایی برقصه. کلا اهل شور حال هست.......

دیگه از چی بگم؟!

نمیدونم دیگه... بقیش باشه واسه بعد......

فقط اینو بگم که گوی سبقت رو از همه ربوده و نفر اول توی زندگی هر دو ما شده :)

من و هومن از همه ی دوستان که سال نو به یاد ما بودند تشکر می کنیم.

سلامی چو بوی خوش آشنایی :)

سلام بر دوستان عزیز که خیلی مشتاق دیدار ما بودید!

ما پس از یک غیبت طولانی آمدیم تا بگوییم هنوز زنده ایم و تکه نانی داریم!

و بدینوسیله اعلام می داریم که اسباب کشی را تجربه کردیم با معایب و مزایای آن!

مزایا:

به هم ریختگی خانه و آزاد شدن تمام ممنوعیت ها و دست زدنها!

مهمانی های متعدد در خانه ی مادربزرگها و سوء استفاده از آنان!

معایب:

از دست دادن خانه ی قبلی!

به هم ریختن خواب و خوراک.

 

این بود که بعد از جابجایی من شروع کردم به ادب کردن مامان و بابا تا هوش و حواسشون رو جمع کنن و بدون نظرخواهی از من اسباب کشی نکنن. کار اول اینکه آویزونشون شدم! مثل یه کوالا! کار دوم گیر اساسی دادم به بابا! شبها نمی خوام بخوابم! فقط باید با من بازی کنه! کتاباشم همش مال منه! بعدشم که اینجا در کابینتاش راحت باز میشه و همه ی لوازم دم دست مال منه! تمام رویاهای مامانم رو برای یه آشپزخونه با کابینت زیاد رو به باد فنا دادم! مجبورن به جز آبکش و وسایل الکی چیزی پایین نذارن!

اینا رو داشته باشین بعدا بازم میام!

لغتنامه ی ترکی به فارسی تالیف هومن

ترکی                   تلفظ                      فارسی


ماما                     ماما                      مامان

بابا                      بابا                        بابا

به به                   به به                      نی نی

نی نی                نی نی                   نی نی

بای بای               بع بع                     بای بای

مسواک               ایسّا                     مسواک

دیمه                   دنّه                       دست نزن

هایده                  آیده                      هایده

یوسف                یوجی                    یوسف

سارا                   هایا                      سارا

رضا                     ایژا                       رضا

یات                     هات                    بخواب

سوت                   اوس                    شیر

سو                     آپ                        آب

قاقا                     قاقا                       قاقا

هام هام             هام                      هام هام

آشغال                 آکال                     آشغال

جز                       جز                      جیزه

خخ                      خخ                     اخ

گتی                     دتی                   بیار

اُتی                      اُتی                    بشین

بیر بیر                  بیر بیر                  اسم یک بازی است

مرسی                می سی              مرسی

گچ بابا                 عشقابا                برو بابا

گورست               گوگک                   نشون بده

کیمدی؟                دینّی؟                  کیه؟ 

ددر                       ددر                      ددر

گیی دیر                 گیی دیر               بپوشون

گیی                     گیی                    بپوش

گتدی                    دتّی                    رفت

گت                      دت                       برو

گل                       د                         بیا

سلام                    صنم                    سلام

آلما                       بیس                   سیب

شیر                      ایش                    شیر

ایت                       آپو                       سگ

گورد                      گودی                   گرگ

ببر                        ببر                       ببر

بله                        بله                      بله

بله وه                   بلوبا                     اصطلاحی که معادل فارسی ندارد!

قاچ                      قاش                    بدو

آیی                      ایس-حس            خرس

دوشان                 حگوس                 خرگوش

جوجه                   دوده                    جوجه

 ساعات                ای اتس               ساعت

سلام

من الان یه آقا پسر ۱۴.۵ ماهه هستم. آممممممما........ امان از این مریضیها. آخه خدا این ویروسها و میکروبها چی بود آفریدی؟ یه سرچی توی اینترنت کردم یه مریضی باکلاس پیدا کردم گرفتم خدا روز بد نشون نده! پدرم درومد! اسم مریضی بود "روزلا" یک هفته تب کردم افتادم رو دست بابا و مامان. عوضش دیگه مامانم تبحر پیدا کرد توی پایین آوردن تب برای روزهای آینده! (بچه زبونتو بگاز!!!! مامانت کم توی دردسر نیافتاد!)

خلاصه.... دامنه ی لغاتم افزایش پیدا کرده کلیه ی کلمات مربوط به ددر را از حفظم و تمامی ساعات روز آماده ام بریم ددر. کوچکترین نشانه ای از رفتن باشه زودی میرم جورابای مامانمو میارم.

بالاخره این بابایی را به خاک سیاه نشوندم و از دست من پشت مبل یا پشت گلدونا قایم میشه کتاب میخونه! که البته زود گیرش میارم و کتابشو از دستش میگیرم!

 

پروژه ی عکاسی خوابیده! دلیل اولش بیماری و دلیل دومش شیطنتهای منه. خدا رو چه دیدی شاید انگیزه شدم مامانم رفت آتلیه زد.

همین الان مامانمو احضار کردم ببردم کارواش! میدونین که یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بعدا نگین چرا وبلاگ آپ نمیکنین!!!!

 

عکاسخونه!

من آدم مهمی ام همه با اجازه ی من باید کاراشونو بکنن همین الان بابامو مجبور کردم ببردم پارک! حتی مجبورش کردم شیر بده بهم! مثلا می خواستند شیر ندند صبحونه بخورم  فقط به این خاطر به مامانم اجازه دادم وبلاگمو آپ کنه چون خاله ها خیلی اصرار داشتند از عکسهای خوش تیپ من مستفیض بشن.

این آثار عکاسی هم که میبینید مال ۱ ماه پیشه وگرنه الان وقتی براشون نمیذارم که چیک و چیک عکس بندازن ندید بدیدها!

 

ادامه نوشته

من در آتلیه

مامانم زیر سایه ی من عکاس شده. اصلا من براش انگیزه ای شدم که یه تکونی به خودش بده. شما دوستان هم به جای رفتن به آتلیه بیایید پیش مامان من! با شما ارزون حساب می کنم ناهار هم میدیم. حتما تشریف بیارید! آخه می خوام باهاتون بازی کنم. این هم نمونه عکسها.

من و تولدم توی بالکن

این عکس واقعی است

تولد من

سلام بر خاله های خوب و مهربان

اکنون من یکساله هستم مرد شده ام! اخم می کنم. به خانومها اصلا رو نمیدم! تا این مامانم همش منو مهمونی ها و نی نی پارتی ها و نی نی پارکی های خانمانه نبره! نمونش همین چند وقت پیش منو برد نی نی پارکی اصلا نخندیدم! این هم شاهدش:

ولی وقتی لواشک می خوریم..... می خندیم اساسی. باز هم این شاهدش:

من ثابت کردم که در ادامه ی تهدیدهایم جدی هستم و هنوز راه نمی روم..... این بابا و مامان خودشان را جمع و جور کرده اند اساسی......... ازم می ترسن اصلا! هر وقت بخئوان منو ببرن مهمونی های شبانه شب اونقدر دیر می خوابم که توبه کنن. ولی مگه توبه سرشون میشه...... منم ۱ زودتر نمی خوابم! همین الان هم که مامانم داره می آپه من بیدار شدم تا مزاحمش باشم بعد قر بزنم که این منو نمیاره آپ کنم! آنوقت دوباره بیانیه میدم آبروشو می برم!

آخه ننه جون تفلد رو با افطاری یه جا می دن؟؟؟؟؟ اونم ۵ روز زودتر؟ آخه کجای دنیا دیدین تفلد ۵ روز زودتر اتفاق بیافته! منم شمعمو فوت نکردم حالشون گرفت ضمنا لازم میبینم از پدر جان تشکر کنم که کیک رو مالید به در یخچال و مامانم کم مونده بود گریه کنه.

خلاصه اینکه ۲۱ شهریور تفلد اصلی ماست و ما تصمیم داریم فردا یک تفلد واقعی بگیریم که کسی مزاحم نباشه. ولی راستش خوب شد ۵ روز پیش هم تفلد گرفتیم چون بهم کادو هم دادن

دوباره میام و گزارش تفلد اصلیمو میدم.

 

یک اعتراض سبز!

سلام

یکبار در راستای حمایت از مانی برخاستیم! و ثابت کردیم ما می توانیم! حال پدر و مادر را گرفتیم اساسی..... حال تمام نناها و بباها را گرفتیم! تا ثابت کنیم ما میتوانیم! حالا دوستان شما هم به من بپیوندید تا هر چه بیشتر حال اینها را بگیریم..... مظلومیت از این بیشتر؟ این مامانی من مرا برای آپیدن ماهانه به اینجا نیاورد و ما اینگونه ۱۱ ماهه شدیم! یک هفته هست مامی مامانی میکنیم! اما دریغ از یک جفت گوش شنوا که دست یاری به ما بدهد! و اینک من در این بیانیه به اطلاع می رسانم.... تا اطلاع ثانوی هیچ کلمه ی جدیدی ادا نخواهم کرد و قدم از قدم برنخواهم داشت! داروهایم را فوت خواهم کرد اساسی..... همچنان ملافه ام را با غرغر کنار خواهم زد..... تا این دو بدانند که من باید برای آپیدن ماهانه و نیم ماهانه باید در وبلاگ سبزم حضور سبزداشته باشم! تا بدانند که من برای تولدم باید عکس هنری گرفته باشم! من هر بادکنکی که فوت شود را خواهم ترکاند تا بدانند که حق ندارند مهمان دعوت کنند و تولد مرا شلوغ کنند! باید بدانند که باید یک کیک گنده برایم سفارش دهند که من خرابش کنم! چنگش بزنم! آن هم بدون اینکه تا یکسالگی راه بروم!

همینجا افشاگری میکنم که این مامان تنبلم مرا نیاورد تا وبلاگ ویونا را لینک کنم و همینطور آن دوست ۸ ماهه ام را.... عزیزان من تمام این خواسته هایم را عملی خواهم کرد ولی به کمک شما پس به پا خیزید برای حمایت از این حامی حقوق کودکان زیر یکسال......

هومن 10 ماهه

سلام

ما پس از چندی آمدیم! با یک مامان بی حوصله که مونده رو دستمون! خودم حالشو جا میارم! اونم اینجوری...... شب چند بار بیدار میشم. اونوقت شیر نمی خوام! بلکه باید ماساژم بده اونوقت میگیرم می خوابم. دستشو که بکشه آلارم می زنم! آخرش مجبور میشه منو ببره پیش خودش و بادم بزنه من هم شاهانه می خوابم! صبحها هم هی نق می زنم شیر می خوام نمیذارم از کنارم تکون بخوره! بعدش بیدار میشم و مجبورش میکنم با من بازی کنه اونم قیافش این شکلی میشه از بی خوابی

اینجوری دیگه هواسش به چیزهای سبز و زندگی سبز نیست! و کلا همه چی رو فراموش می کنه.

عصرها باید ببردم پارک! وگرنه روزگار هر دوشونو سیاه می کنم!

از راه رفتن خبری نیست. تا می خوان راهم ببرن پاهامو جمع می کنم که بشینم خودم برم پی فضولیام! آخه اونا که منو جاهای دلخواهم هدایت نمیکنن کهههههههههههه شاید ما خواستیم تلوزیون از پریز بکشیم. تلفن رو از روی میز بندازیم و یا موبایل پرت کنیم اینه که آدم باید مستقل باشه.

دایره المعارف سخن دارم:

  1. قاقاقاقاقاقااااااااااااااااااااااااااااااااااا
  2. بابابابابابااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
  3. ماماماماماااااااااااااااااااااااااااااااااا

یه عکس میذارم که ببینید چقدر مظلوم و آروم هستم

9 ماهگی من...

کجایی مامان جون؟ چرا منو نمیاری حرفامو بزنم؟ اونم به چه زبونی؟؟؟ قی قی قی قی.......... بووووو......... در حال پخش کردن آب دهن! (ادبی نوشتم اینجاشو)  من ۹ ماهه شدم.... پس چرا یکساله نمیشم؟ پس کی تولد می گیریم؟ این همه تلاش می کنم بزرگ میشم شما برام تولد نمیگیرن.....

تازه فهمیدم اینا چرا منو نمیارن! هی میرن سایتهای...... میگن سبز چه رنگ خوبیه! وبلاگ منم سبزه.... هاااااااااااااااااان حالا فهمیدم اینا چرا وبلاگمو سبزش کردن! بچسبین به بچتون. بچتون ۹ ماهه شد مگر شما عقل ندارید؟ بچتون روروئک سوار نمیشه..... می خواد خودش بایسته... اونوقت شما چسبیدید به رنگ وبلاگ؟! ۴ دست و پا فوتبال بازی می کنم استعدادم شکوفا شده...... منو ببرید تیم ملی ثبت نام کنید. چکار دارید مدیر باشگاهها کیه؟ عوض شده که شده...... مهم اینه که من ۴ دست و پا فوتبال بازی میکنم! چه شوتهایی می کنم با دستم! دیگه خودم خود کفا شدم ۴ دست و پا که می رم خودم میشینم! آره بابا..... خیلی وقته........... اونوقت اینا منو به حساب نمیارن......

مامی ساتیار اسباب بازیمو خالم از آبادان فرستاده. مامانم بلد نیست از این کارا... هی اومدم بنویسم نشد کامنت بذارم!!!! (چه با کلاس می نویسم من!!!!)

باید خودم دست به کار بشم خودم بیام وبلاگمو آپدیت کنم. مامان هم مامانهای قدیم. همین بهتر که اسمشو صدا نمیکنم! برن هر ۲ توی حسرت بمونن که من بگم بابا و ماما!!!!!! فقط می گم اووووووووووووووووووووووووووووووووووو حالشو ببرن!

چه خاله ی خوبی...

سلام

آخه یکی که خاله به این خوبی داره........... دیگه غم داره؟؟؟؟؟؟؟؟ اصلا مونده بودم با کدوم بازی کنم! خودتون قضاوت کنین!

 

مخصوصا کسی که قبلا اسباب بازی جز اینا ندیده!

من 8 ماهه شدم.

سلام سلام صد تا سلام

من ۸ ماهه شدم! باورتون میشه؟ به همین سرعت و به این زودی!  اما هنوز خواب شبم همونجوریه! اینا خیال می کردن دیگه از دستم راحت شدن! ولی من خیلی آدم خوبیم! خودم میرم دستشویی! تلوزیون میبینم! مزاحمشون نیستم به خدا!!!! این مامانم که همش اینترنته! حداقل شبا دربست در اختیار من باشه!

کارایی که بلدم:

۱: ۴ دست و پا به سرعت نور!

۲: گرفتن از مبل و صندلی به قصد ایستادن و خوردن با کله روی زمین به دنبال جوگیر شدن و ول کردن دستها!

۳: خوردن گل و گیاه!

۴: بازی با تسبیح که از بابام یاد گرفتم! از همه مهمتر اینکه نباید تسبیح رو خورد و فقط باید چرخوند!!!

۵: مهمترین چیز اینکه باید به جز بنزین سوپر چیزی نزد! یعنی اس ام ای پروگرس خور شدم!

۶: دراوردن صدای بشکن با دهن!

۷: دراوردن تف در صداها و حجم های مختلف و خیس کردن لباسم!

۸: بدو بدو با بابا و مامان البته به کمک روروئک! (کی گفته روروئک بده؟؟؟؟)

۹- دس دسی............. هوووووووورررررررررررررراااااااااااااااا

۱۰- ۲ تا هم دندون درآوردم.

دختر دوست مامان!!!!!!!

سلام به خاله های خوب و مهربون. هفته ی قبل دوست مامانم دخترشو آورده بود ببینه من میپسندم؟ اونوقت ۱ سال از من بزرگتر بود. منم خوشم نیومد هلش دادم موهاشو کشیدم.

بدون شرح!

 

هوووووورررررررراااااااااااااااا من 7 ماهه شدم!

آخ جونمی هورررررااااااااااااااا من ۷ ماهه شدم.

همه جا میرم اونم ۴ دست و پا...... موندن دست من! آخه همه ی سیمها رو میخورم. گلها رو میکنم.

مانی کجایی من تازه فهمیدم هر چیزی مارکی داره مارک و جنس همه چی رو چک میکنم!

میشیییییییییینم...............

غذاخور شدم اساسی..... دارم چاق و چله میشم!

دوست ندارم توی کریر بشینم ولی مگه برام صندلی ماشین میخرن اینا؟؟؟؟ البته تقصیر بابامه.... وگرنه مامانم برام الان خریده بود.

چگونه از کریر در برویم؟

 

چرا پتو پیچ ؟؟؟؟؟

من تازگیا هی گیر میکنم توی پتو! آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟

سال نو مبارک

6 ماهگی من

آی گفتی مامان تیستو منم از این ماههای زوج بدم میاد. باز منو بردن واسکن زنی تا دلم می خواست گریه کردم. از شانسم هم یه خانوم که داشت آموزش می دید واسکن منو زد! ولی بهتر از دفعه ی قبل بود و جاش قرمز نشد! ولی من بازم تب کردم و نذاشتم تا صبح بخوابن این دو تا! تا اینا باشن تا ۱ سالگی منو نبرن واسکن زنی 

۲ روز بعدش مامانم منو برد پارک دم خونمون. خیلی خوش گدشت. ولی من فقط ۲۰ دقیقه بیدار بودم. و باز هم جذبه نشون دادم. ببینین:

چرا اینجوری شد؟

شیطنت توی مهمونی!

سلام

 من اومدم عکس دوستمو بذارم زودی برم!

ما اون روز با مامانم رفتیم خونه ی دوستم. وای که گوشش و موهاش جون میداد برای کشیدن! این بود که منم برای اولین بار کشیدن گوش و مو رو تجربه کردم. اول گوشش رو کشیدم و همچین که مامانم گوشش رو از چنگم دراورد بلافاصله مو رو هم امتحان کردم! هر دو حرکاتی جالب بودند! حیف که ادامه نداشت! عوضش برادر بزرگش که از مهد اومد دیدم اون از من قویتره زدم زیر گریه که یهو اون گوش و موی منو نکشه. و با دعوا خوابیدم! این هم گزارش تصویری مهمونی.

این دوستم که اسمش پارسا هست هم بلد بود بشینه و هم ۴ دست و پا بره منم سعی کردم ۴ دست و پا برم ولی نشد ولی اصلا از نشستن خوشم نمیاد. منو مجبور کردن بشینم با تقلب!!!!! ولی من ننشستم. دارین میبینین که.....

راستی دوستم ۲۴ روز از من بزرگتره.

خواستن توانستن است!

سلام

من بالاخره تونستم غذای آدم بزرگ بخورم! البته فکر نکنین این مامان مهربون من دلش به حالم سوخت بهم نون سنگک داد! بلکه این خودم بودم که در یک اقدام غافلگیرانه سنگک قاپیدم! اونم به تنهایی و با استفاده از غفلت مامان موقع خونه تکونی (هر چند نمیدونم چرا اسمشو گذاشتن خونه تکونی چون من هر چی منتظر شدم خونه تکون نخورد)!!! بعد اینکه نون رو چشیدم و مکیدم مامان اونو از دستم گرفت گفت خفه میشی! پس چرا خودشون خفه نمیشن آخه؟ مگه من آدم نیستم؟ منم دیدم دیگه نون رفت! سفره رو قاپ زدم و اونم چشیدم!اونوقت به من سرلاک بد مزه میدن! غذای نی نی کوچولوها! ولی امروز اونقدر نق زدم بهم زرده ی تخم مرغ داد! اونم خیلی خوشمزه بود! و من همشو قورت میدادم و بازم می خواستم؟ اونوقت مامانم دید که من قورت دادن بلدم و خودم سرلاک قورت نمیدم! بلکه فوت میکنم! آخه دوست ندارم 

این هم فیلمش!

پس از بهبودی

سلام

من خوب شدم. این هم عکس من بعد از خوب شدنم. مامانم خیلی خوشحاله که من خوب شدم. هی می گفت ای خدا من مریض بشم بهتر از اینه که این ووروجک مریض بشه! اینه که الان هم خودش و هم بابام مریض شدن و من خوب شدم. 

چند تا کار جدید هم یاد گرفتم.

اینم نمونش 

آیا این همان ۴ دست و پا رفتن است؟

و این یکی خوردن پا در حال تماشای بی بی اینشتین!

این آخری توضیحات داره.  آخه مامان من عاشق پا خوردن بچه هاست! ولی از وقتی من پامو می خورم پوشک کردنم براش خیلی سخت شده! آخه همچین که بازم میکنه من فوری پاهامو میگیرم میکنم توی دهنم! حالا نخور کی بخور! اینه که اونم هی پاهامو از دهنم درمیاره صاف میکنه من دوباره پامو میبرم توی دهنم!

وسطی هم توضیحات داره! باور می کنین؟ یا باور نمیکنین؟ من ژست ۴ دست و پا رو خیلی خوب میگیرم ولی فقط دنده عقبم کار میکنه! 

من باز هم مریض شدم

سلام

من باز هم مریض شدم. یعنی از ماه قبل که سرما خوردم خوب نشدم. کمی خوب شده بودم که از ۵شنبه با مامانم دوباره سرفه می کنیم. البته یه چیزی هم هست که چون من مریض نشم مامانم منو نمیبره عمو سیبیلو رو ببینم سعی میکنم خوب نشم. خلاصه من نمیدونستم عمو سیبیلو ۵ شنبه بعد از ظهر و جمعه ها نیست این بود که همون ۵ شنبه مریض شدم. مامانم جمعه منو برد یه جای دیگه که بهش میگفتند کلینیک دکتر قریب! ولی عمو سیبیلو اونجا نبود. یک دکتری منو وعاینه کرد و بهم آنتی بیوتیک و شربت داد. قطره هم داد که مماخمو می سوزوند. 

من هم چون منو پیش عمو سیبیلو نبردند سعی می کردم همه ی داروها رو توی دهنم انبار کنم و وقتی زیاد شد فوتشون کنم بیرون. خلاصه یک بار مامانم از رو نرفت و ۵ دقیقه منو روی زمین نگه داشت تا من شربته رو قورت بدم. ولی از اونجایی که من تصمیمم رو بگیرم کسی حریفم نیست آخرش همشو فوت کردم بیرون

ولی مامانم باز هم از رو نرفت و داروهامو می ریخت توی شیرم و می داد می خوردم 

ولی من هم تصمیم گرفتم که خوب نشم تا اینکه ۱ شنبه مامانم منو برد پیش عمو سیبیلو آمممممممممما آقا بهرام به ما شماره نداد و مامان و بابام هم دست از پا درازتر اومدند خونه. فردا صبح که بیدار شدند من خیلی بی صدا خوابیده بودم سر جام. اینها هم خیال کردند حالم خوب شده و مامانم منو برد خونه ی مامان جون پیش سارا. اونجا دیدند من نفس میکشم سینم خس خس میکنه. تصمیم گرفتند منو با سارا ببرند پیش عمو سیبیلو. سارا هم زرنگی کرد و قبل از اینکه آقا بهرام بیاد منو چپوند توی مطب و عمو سیبیلو هم خندش گرفت و منو معاینه کرد. بعدش هم گفت من هم به سارا رفتم! و آلرژی دارم سارا هم ناراحت شد و گریه کرد آخه همیشه می پرسید چه چیز هومن به من رفته و همه میگفتند هیچیش. اما حالا حساسیت اون به من رفته حالا از دیروز داروهامو عوض کردن منم دیشب تا صبح سرفه کردم و گریم گرفت. الان هم مامانم منو رو پاش خوابوند و گذاشت سر جام که بخوابم. منم جیم شدم اومدم دارم وبلاگ می نویسم راستی مامانم هی از شربت من کش میره خودش هم می خوره یکی نیست بگه خودت برو دکتر

مامان جون برو کنار حوصله ی عکس ندارم.

ای بابا..... نگفتم حوصله ندارم؟

من قهرم....................

اینو دیگه خواب بودم انداخته وگرنه نمیذاشتم! آخه لپام سرخ شده!

وقتی حالم خوبه شیطنت هم می کنم.

پنج ماهگی من

سلام

من دیروز پنج ماهه شدم. کار جدیدم اینه که سرلاک خور شدم! البته به زور. هی گفتم بابا این چیزای سوسولی چیه به من میدین؟ من شربت سرماخوردگی بیشتر دوست دارم! این مامانم از رو نرفت. منم از رو نرفتم هر چی داد تف کردم بیرون! تمام تلاشم رو کردم که همراه شیری که بهم داده بریزم بیرون. موفق هم شدم! آخرش مامانم سرلاک رو برداشت برد بده به دخترداییم و پسرداییم که ۱۰ سالشونه منم دیدم ای دل غافل......... سرلاکه رفت. اونا هم گفتند دوست نداریم گفتم خدا کاش یه بار دیگه بده خودم بخورم از شانسم یه بار دیگه که گشنه بودم داد منم همشو خوردم آخه میخواست بده به پسر بچه ی همسایه راستشو بخوایین زیاد دوست ندارم. ولی مجبورم بخورم ندنش به بچه ی همسایه!

کارایی که بلدم:

۱- غلتیدن به هر دو طرف. سمت چپ راحتتر میرم

۲- غلتیدن از سینه به پشت. کمتر میزنم. آخه میترسم کلم بخوره زمین!

۳- دستمو میگیرن میشینم ولی ولم میکنن می افتم روی پاهام!

۴- پاهامو پیدا کردم می خوام بخورمشون ولی پوشکم نمیذاره. وقتی بازم میکنن زودی میخوام بخورمشون

۵- سرلاک خور شدم. ولی چشیدن غذاهای دیگه رو بیشتر دوست دارم. باید منم ببرن سر سفره!

۶- میخوام چهار دست و پا برم ولی نمیشه. از بس خودمو روی زمین کشیدم یک طرف صورتم قرمز شده!

 

این هم سرلاک خوردن من.

بعد سرلاک خوردن باید حموم کنم

اینجا هم دارم بی بی اینشتین میبینم.

شما میدونین بابام واسه چی گل خریده بود؟ من خواستم بخورمش نشد!

بعدش خواستم چنگ بزنم نذاشتن

تجربه های جدید من!

کتابو رو سر میذارن؟

نه انگار باید توشو دید!!!!!

بذار ببینم میشه با قوطیش هم خورد

دلیل غلت نزدن من در روزهای اخیر!

این کارها نمیذاره من غلت بزنم!

واسکن 4 ماهگی

 

سلااااااااااااام

من واسکن زدم.Animated Doctor Giving Patient A Shot وای که چقدر سخت بود. پام درد میکرد این هوااااااااا تب هم کردم داشتم میپختم از گرماش! کاش هنوز توی دل مامانی بودم! اونجا همه چی راحت بود و آروم. این دنیا خیلی سختههههه آخه نمیشد واسکن نمیزدین؟

 

هومن با تیپ جدید

سلام سلام من و هاپوم اومدیم. دیگه بلد شدم بغلش کنم باهم بخوابیم.

این هم خواب با آقا خرگوشه.

بقیه ی عکس ها ............. ادامه مطلب. 

ادامه نوشته