بازم سلام

اوایل سومین سال زندگیمان می باشد. پدر و مادرمان غرق شور شعف از داشتن هدیه ی گرانبهایی چون من 

حرف زدنمان بسی پیشرفت کرده به طوریکه دل همه را می بریم.

از پوشک گرفته شدیم اساسی..... حتی شبها هم بدون پوشک می خوابیم و کروزها کلی چک و چونه می زنیم که توالت نرویم!!!

اعتصاب غذا می باشیم به همه ثابت کنیم بابی سانز و گنجی چندان کار مهمی را انجام ندادند که ما یک الف بچه نتوانیم انجام دهیم! (پیرو یه هفته سرماخوردگی تصمیم به این امر خطیر گرفتیم).

روی حرفمان برای عدم خروج از حالت خاص بودن و آلرژی هستیم!

دکتر آلرژی را ترک کردیم چون مادرمان ادعا می کند خودش بهتر دکتری مان را می کند! بالاخره او هم مادر اینجانب می باشد و کله شقیمان به هم رفته!!!!!

مادرمان قاطی کرده و دیگر بلد نیست غذا بپزد!

همچنان عاشق انواع وسایل نقلیه می باشیم: کامیون- سواری- لودر- قطار......... حتی در خواب می گوییم: کامیونه!!!!!