هومن 10 ماهه
ما پس از چندی آمدیم! با یک مامان بی حوصله که مونده رو دستمون!
خودم حالشو جا میارم! اونم اینجوری...... شب چند بار بیدار میشم. اونوقت شیر نمی خوام! بلکه باید ماساژم بده
اونوقت میگیرم می خوابم. دستشو که بکشه آلارم می زنم! آخرش مجبور میشه منو ببره پیش خودش و بادم بزنه
من هم شاهانه می خوابم! صبحها هم هی نق می زنم شیر می خوام نمیذارم از کنارم تکون بخوره! بعدش بیدار میشم و مجبورش میکنم با من بازی کنه
اونم قیافش این شکلی میشه از بی خوابی![]()
اینجوری دیگه هواسش به چیزهای سبز و زندگی سبز نیست! و کلا همه چی رو فراموش می کنه.
عصرها باید ببردم پارک! وگرنه روزگار هر دوشونو سیاه می کنم!![]()
از راه رفتن خبری نیست. تا می خوان راهم ببرن پاهامو جمع می کنم که بشینم خودم برم پی فضولیام! آخه اونا که منو جاهای دلخواهم هدایت نمیکنن کهههههههههههه شاید ما خواستیم تلوزیون از پریز بکشیم. تلفن رو از روی میز بندازیم و یا موبایل پرت کنیم
اینه که آدم باید مستقل باشه.
دایره المعارف سخن دارم:
-
قاقاقاقاقاقااااااااااااااااااااااااااااااااااا
-
بابابابابابااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
-
ماماماماماااااااااااااااااااااااااااااااااا
یه عکس میذارم که ببینید چقدر مظلوم و آروم هستم
