پنج ماهگی من
من دیروز پنج ماهه شدم. کار جدیدم اینه که سرلاک خور شدم! البته به زور. هی گفتم بابا این چیزای سوسولی چیه به من میدین؟ من شربت سرماخوردگی بیشتر دوست دارم! این مامانم از رو نرفت. منم از رو نرفتم هر چی داد تف کردم بیرون! تمام تلاشم رو کردم که همراه شیری که بهم داده بریزم بیرون. موفق هم شدم! آخرش مامانم سرلاک رو برداشت برد بده به دخترداییم و پسرداییم که ۱۰ سالشونه
منم دیدم ای دل غافل.........
سرلاکه رفت. اونا هم گفتند دوست نداریم
گفتم خدا کاش یه بار دیگه بده خودم بخورم
از شانسم یه بار دیگه که گشنه بودم داد منم همشو خوردم
آخه میخواست بده به پسر بچه ی همسایه
راستشو بخوایین زیاد دوست ندارم. ولی مجبورم بخورم ندنش به بچه ی همسایه!
کارایی که بلدم:
۱- غلتیدن به هر دو طرف. سمت چپ راحتتر میرم![]()
۲- غلتیدن از سینه به پشت. کمتر میزنم. آخه میترسم کلم بخوره زمین!![]()
۳- دستمو میگیرن میشینم ولی ولم میکنن می افتم روی پاهام!
۴- پاهامو پیدا کردم
می خوام بخورمشون ولی پوشکم نمیذاره. وقتی بازم میکنن زودی میخوام بخورمشون![]()
۵- سرلاک خور شدم. ولی چشیدن غذاهای دیگه رو بیشتر دوست دارم. باید منم ببرن سر سفره!
۶- میخوام چهار دست و پا برم ولی نمیشه. از بس خودمو روی زمین کشیدم یک طرف صورتم قرمز شده!
این هم سرلاک خوردن من.

بعد سرلاک خوردن باید حموم کنم![]()

اینجا هم دارم بی بی اینشتین میبینم.

شما میدونین بابام واسه چی گل خریده بود؟ من خواستم بخورمش نشد!

بعدش خواستم چنگ بزنم نذاشتن![]()
