من و مامانی
سلام
خیلی وقت بود مامانم منو نمیاورد اینجا. آخه همش بهونه میاره. یه روز میگه آخ سر معدم میسوزه..... نمیدونم اصلا معده چیه میگه هومن بزرگ شده جا تو شکمم نیست برای دل و روده هام. شما میدونین این دو تا چه ربطی به هم دارن؟ یه روز میگه پاهام ورم کرده. دیگه نمک نمیریزه تو غذاش
اونقدر غذاهای بی مزه میده به خوردم بعدشم میوفته به جون بابام میگه خفه شدم بریم بیرون!!!![]()
امروز هم که پاشده به بابا میگه کمرمو ماساژ بده کمر درد دارم. یه نیم ساعتی هم یه وری راه رفته.
عوضش من حالم کاملا خوبه. روزها تخت میخوابم شب ساعت ۸ تا نصفه شب شیفتمه.
بلند میشم موسیقی گوش میدم. مامانم که غذا بخوره سکسکه میکنم. و گاهی هم مثل دیشب بابایی رو میترسونم.
آخه دیشب مامانم برام موسیقی گذاشت. یه دورش که تموم شد من شروع کردم به ورجه وورجه داد میزدم دوباره..... دوباره..... دوباره..........
بابام که دستشو گذاشت رو شکم مامانی یهو یه جمع باز اساسی کردم پرید رو هوا. دیگه از تعجب میگفت این بزرگتر بشه چیکارا میکنه.
قیافش خیلی خندهدار شده بود. مامانم کلی بهش خندید. منم که یه بار دیگه گوش دادم دیگه خوابم گرفت.