من با مامانم قرار داشتم رفتیم همدیگه رو دیدیم  البته بعد از کلی پارتی باز مامانم تونست اینجا قرار بذاره (عکاسخونه ی دی) خلاصه کلی از دیدن من ذوق کرد منم کلمو برده بودم پایین پاهامو برده بودم بالا زیر دنده هاش آقای عکاس هم همه جامو توی تلوزیون دید و به مامانم نشون داد یکی نیست بگه آخه همه جا رو که نشون نمیدن بعدشم وزنمو حساب کرد گفت تپل مپله ۲۱۵۰ گرمه حالا امروز مامانم کلی گشت و یه فرمولی پیدا کرد خودش حساب کرد دید که آقای دکتر اشتباه کرده و من اونقدرا هم تپل نیستم و فقط ۱۸۰۰ هستم  راستی قیافه ی آقای دکتر دقیقا این شکلی بود

مامانم همش میگه دلش برای من تنگ شده و منتظره که من بیام. ولی من اینجا رو دوست دارم و نمیخوام بیام بیرون هنوز ولی مامانم میگه هر وقت بیایی بیرون میبرمت توی پارک درختا رو ببینی و بازی کنی ولی من درخت نمیخوام جای خودم راحته ولی مامانم میگه بیایی بیرون باهم میریم دنبال پروانه ها  باید در موردش فکر کنم ولی فعلا قصد اومدن ندارم و فقط در حال بپر بپر هستم راستی اون روز آقای دکتر روی شکم مامانی درست بیخ گوشم زنگ زد منم یهو پریدم بعدشم خوشش اومده امان از دست این بزرگترا. پس من همینجا میمونم