بیمارستان و عمو سیبیلو
من بازم اومدم. ولی چشمتون روز بد نبینه. هفته ی قبل منو بردن بیمارستان و اوفم کردن.
اونقدر جیغ و داد کردم
و خودمو کتک زدم که صورتم زخم و زیلی شد!
بعدشم تا ۵ روز حال نداشتم و مامانم و مادربزرگم و زن داییم که شده خاله جون من از دستم حسابی خسته شده بودن. البته بیشتر دلشون برام میسوخت
و مامانم اعصاب نداشت. ولی بالاخره همه چی تموم شد و من خوب خوب شدم. 
راستی هر سه پرستار من سرما خوردن
و همش میترسیدن که منم سرما بخورم.
ولی چون من قبل از اونا سرما خورده بودم دیگه سرما نخوردم.
از طرف دیگه یه بار دیگه رفتیم پیش عمو سیبیلو و هم منو وزن کرد و هم قدم رو گرفت. وزنم ۵ کیلو شده و قدم ۵۷ بگید ماشالله و به تخته هم بزنین.
من عمو سیبیلو رو خیلی دوست دارم چون مهربونه. عمو سیبیلو گفت که برای این پسر باید دستگاه بخور بخرین تا مماخش نگیره. مامانم هم زودی دوید برام بخور خرید. آخش از وقتی بخور رو گذاشتن شبها راحتتر میخوابم. به خاطر همین عمو سیبیلو رو دوست دارم.![]()