کارهای جدید
سلام![]()
به من میگن شیطون شدی!
خیال میکردن منو میذارن یه جا همون جا میمونم. خیال میکردن بزرگ نمیشم! حالا من میخوام قبل از ۴ دست و پا راه رفتن آدم بزرگا رو یاد بگیرم! از بس شیطون شدم یادم میره شیر بخورم. مامانم که شیر میده مثل قحطی زده ها میخورم. آخه خیلی گشنم میشه.
امروز هم از بس تمرین راه رفتن کردم شیرمو که خوردم افتادم همون جا خوابیدم.
دیروز توی خونه حوصلم سر رفته بود مجبورشون کردم ببرنم بیرون. وقتی دیدم لباس میپوشن فهمیدم داریم میریم بیرون و دیگه کاری نمیکردم و صدام درنمیومد.....
ولی اونجا هم حوصلم سر رفت و همچین که لباس میپوشوندن بازم خوشحال شدم. 
کلا از هر چیزی زود خسته میشم. از آویز تختم دیگه بدم میاد........... میگم برام روروئک بخرین.... پلی مت بخرین.... ولی بابام میگه هنوز زوده برای روروئک... اونقدر مجبورش میکنم منو راه ببره که آخرش برام روروئک بخره....
به جای پلی مت هم با لوستر و تابلوها حرف میزنم.



